تبليغاتX
پسر آریایی


پسر آریایی

برون نمی رود خیال وصالت از یادم اگر چه نیست وصال ولی خوش به خیالت


میلاد پیام آور توحید صلح و مهربانی سمبل صبر و شکیبایی پیامبر اولوالعزم حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) بر تمامی موحدین جهان تهنیت باد . . .

http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2011/12/sms-2012.jpg

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 5:56 توسط آرش| |


زن عشق میکاردو کینه درو می کند, دیه اش نصف دیه توست ومجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها ۱ همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسر هستی....
برای ازدواجش درهرسنی اجازه ی ولی لازم است وتوهرزمانی بخواهی به لطف قانون گذار
می توانی ازدواج کنی.....
درمبحثی بنام بکارت زندانی است و تو....
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی....
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد....
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...
و هر روز او متولد می شود عاشق می شود  مادر می شود پیر می شود و می میرد...
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند  چراکه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی ازدل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را دردل او زنده می کند....
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 7:31 توسط آرش| |

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیباى تورا     

هرگز نمى گیرد کسى در قلب من جاى تورا

گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی
 
مه نیست بدین گونه فریبا که تویی

غم برسر غم ریخته آن جا که منم

دل برسردل ریخته آنجا که تویی

زندگی دفتری از خاطر هست.

یک نفر در شب کم، یک نفر در دل خاک، یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر

همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفریم
...
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 2:1 توسط آرش| |



baran.gif

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 3:39 توسط آرش| |

http://s3.tinypic.com/1zg84tg.jpg


دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش راحسرت میکشد…

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…


دلم برای کسی تنگ است

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 13:14 توسط آرش| |

http://i24.tinypic.com/2ypiu0i.jpg

      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

            شد خانه دل بهر نگاهت چه دل افروز

                                       صد شوق در این خانه و صد شکر از این سوز

            یارم به دلم کرده در این دور زمانه

                                           شوری همه بر  پا  و دلم عاشق و جانسوز

           راهی که د ر آن نیست ره دلبر و دلدار

                                             بر من گذرش سخت بود زین ره جانسوز

           یکروز شوم عاشق و سرمست و دگر روز

                              چون حال شود خوش ٬ همه جان سوخت از این سوز

           ناز نگه یار کشیدم به دو صد گنـــج

                                              صد راز نهان بود  در این سینه  جانســوز

           ای یار که آرام و قرارم ز نگاهــــــــــت

                                                 بردست نگاهت ٬ زدلــم تاب دل افروز

          حالم همه خوش بود که باشی تو نگارم

                                                   رفتی زبرم آتش هجرت چه جهانسوز

          من بهر کلامی که بگویم به زبانــــــــــــم

                                               صد دور زدم دور جهان را چه غم افروز

          دنیــــــــــــا همه در کار دلم ماند پریشان

                                           زین بانگ دل عاشق و زین سوز جهان سوز

          یا بر دل من کن تو نظـــــر یا که کلامی

                                                  گو بر دل زارم ٬ شود آرام از این سوز

                         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 21:55 توسط آرش| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

ما زاده ی غمیم غم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com 

             سلام به همه دوستان عزیز و بامعرفت.

                                       خوشحالم از اینکه بازم تونستم که برای بار

 دیگربرایتان بنویسم امیدوارم که این غیبت منو به بزرگی تون ببخشید.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 17:2 توسط آرش| |

بهاربيست                   www.bahar22.com

سلام دوستان عزیزم: چه زودوقت گفتن واژه ی " خداحافظی" رسید

تازه داشتیم حس میکردیم مزّه ی باهم بودن راکه یکی گفـت زودباش

تاخیلی دیـرنشـده چندماهی بـیش نبودکه مهمان حضورتان بودم وهمین

 زمان اندک کافی بود تا چیزها از شما یاد بگیرم........چیزهای زیادی که

مطمـئنم اگر نبودید در ندانستن شون لطـمه ها خورده بودم .....و حال

خوشـحالم که اگر خواهم مُرد لاقل دانستم و خواهم مُرد..... تلخ است

جـــدایی اما چه می شود کرد ,که این قانون بنا شده ی بشر است وما

همه محکوم به تجربه کردن این قوانینیم ...این شعر آخرم رو هم تقدیم

میکنم به همه ی دوسـتانی که حضور  پر مشقّت من رو  این چند وقت

تحمّل کردند
      

 

 

حیف ازاین عمرکه بی روی تــواز دستم رفت

سجـده ای در خـم ابـروی تـو از دســتم رفت


دل به دریای خیالت زدم و صد افسوس

 موج غم آمد و پهلوی تو از دستم رفت

انتظار تو هم از وصل تو کم شیرین نیست

بوسه از لعـل شکر گـوی تو از دسـتم رفت

مرغ دل در به در پیـچ و خـم موی تو شد

عاقبت هم دل و هم موی تو از دستم رفت

یک اشـارت ز نگـاهت دل مــا را بس بود

عشوه ی چشم سخنگوی تو از دستم رفت

آفتـــــاب لب بومــــم اجلــــم آمد و من

سایه ی قامت دلجوی تو از دستم رفت

وقت رفتن شده و مهلت دیدارم نیست

فرصـت خادمی کوی تو از دستم رفت

حســرت وصــل تو آخر به دل غمـــزده ماند

دیــدن روی خوش و خوی تو از دستم رفت

.

.

.

.وقت سلام هر دو خندیدیم
وقت خداحافظی
...
من که دلم میگیرد
بدرود

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 13:34 توسط آرش|

  

                                                     " اشهدا علی ولی الله "   

 چون نامه جرم ما به هم پيچيدند

                 بردند به ديوان عمل سنجيدند

                 بيش ازهمگان گناه مابود ولي ما را به محبت علي(ع)بخشيدند

 

با عرض تسليت در ليالي قدر اين حقير را ازدعاي خيرخويش فراموش نکنيد

 التماس دعا

chon name jorme ma be ham pichidand

 bordand be divane amal sanjidand

 bish az hamegan gonahe mabod vali mara be mohabbate ali

 bakhshidand

گوينـد كـريم است و گنه مـي بخشد ...گيـرم كه ببخـشد زخجـالت چـه كنم

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 14:26 توسط آرش|

http://i6.tinypic.com/14iljkj.jpg

دلم تنگ است اين شب ها يقين دارم كه مي داني  


چقدر سخته تو چشای کسیکه تموم عشقت رو ازت دزدیده

و به جاش یه زخم همیشگی روبه قلبت هدیه داده زل زنـی

و به جـای  اینـکه لبـریز از کیـنه و نفـرت  بشـی حس  کنی

هنوز دوسش داری...

چقدر سخته دلـت  بخـواد بـاز به یه دیـواری تکیـه  بـدی که

یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.

چقدر سخته تو خیــالت ساعتـها باهـاش حرف بـزنـی امــا

وقـتی دیـدیـش هیـچ چی  جـز سـلام نتـونی بگـی.

چقدرسخته وقتی پشتت به اونه دونه های اشـک  گونه هاتو

خیـس کنه اما مجبـور باشی بخنـدی تا نفهمه هنوز

                     دوسش داری


نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 14:22 توسط آرش|

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون بهونه هميشگي

فدايه مهربونيات چه ميکني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت
براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته ؟
يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته ؟


من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت مي ميره

روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي؟
بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت منو گم مي کني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه
غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطيفت تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني

اگه واست زهمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدايه مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مکررم ماله هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه که باره اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگ بدونه من خوش ميگذره؟
دلت مخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره ؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم کناره پنجره؟
داد کشيدم ترو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا کناره در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني
فانوسه آرزوهامونو داري خاموش مي کني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عکسايه نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوستت دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچوقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش ماله غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنيايه عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن

يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره
کسری همون کسي که بيشتر از همه دوست داره

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 16:30 توسط آرش|

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تو می نویسم

........

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست

...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست

...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست

...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است

...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی

...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی

...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است

....

برای تويی كه قلبت پـاك است

...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است

...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

..........

دوستت دارم تا

........!

نه

...!

دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد

بی حد و مرز دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 3:15 توسط آرش|


نازنینم

باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد!
باز مهرباني چشمهايت،
پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد!
باز گرمي دستانت،
روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!

نازنينم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!به آواز قمري هاي حياتم قسم!
نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم!
نــــمي توانم!

به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم!
به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!
نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!

نازنينم!
ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟
ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميّد، روشن نگه دارم؟
ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟
قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،
با کدام قلم،برايــت بنگارم؟
آخــــر براي تک تک واژه هاي بي قراريم،
قلمها را طاقتي نيست!

نازنينم!
به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،
دلم گرفته است!
به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!
شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!

نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 14:49 توسط آرش|

کاش چشمانت فقط برای من بود

کاش می شد باور کنم

کاش لحظه ی خداحافظی به چشمانم نگاه نکنی ، همه اش از این می ترسم که مبادا بغض

چشمانم لحظه ای منصرفت کند ، نه ، اگر تو بی من خوشی ، باشد ، هیچ نمی گویم ،حرفی

 نمی زنم ، مبادا ترحم کنی.

راستی یادت باشد آرام وبی سروصدا دل بکنیم،آخر دیگران که نمی دانند من و توچه سری

 با هم داریم ،می ترسم همین یک لحظه راببینندوفکر کنند تو چقدر بی رحمی که زجه هایم

را نمی شنوی همه اش از این می ترسم که نکند لحظـه ای بخاطر وجـود خودم وجـودت را

بخواهــم.میروی ، می دانم، آخر همیشه این چنین است، ‌برو به سلامت، برو دلم را هم ببر

دلــی که به تو آلـوده شد فقــط مال خــودت است هیــچ خریــداری ندارد دیگر به هیـچ دردی

 نمیخورد
میدانم میروی ، از دستم آسوده میشوی ،برو ،برو ای عزیز ،برو تا آسوده شوی ،می دانم

 بس که آذار و اذیت هایم قلبت را آزرد ، قلبت را به درد آورد ، دلت را شـکست ، از دستم

 خسته ای،برو راحت شو اما بدان ،بدان که در دیوار سنگی قلبم هنوز پنجره ای هست که

 تنــها به روی تو باز است ، پنجــره ایـست که قابـش از محبت و شیـشه هایش از عشق و

آسمانش از تمام تو ساخته شده است
میدانم میروی اما آنچه را که بیشتر میدانم اینست که چقدر دلم برایت تنگ میشود ...

چقدر می خواهمت ...

نمی دانی سالها منتظرت بودم ، آمدی، آنقدر مستت شدم که حتی فرامـوش کردم که روزی

میروی میدانم چقدر رنجاندمت ، اما باور کن بلد نبودم چگونه عاشقی کنم ...

کاش بلد بودم گریه کنم ...


اگر روزی جایی همدیگر را دیدیم ،مرا نشان نده ، به کسی هم معرفی نکن ،می ترسم که

 بیچــاره ای قصه ی بی وفایــیم را بشنود و جان دهد برو ولی قبل رفتـن ، آخریـن نگاه را

 عاشقـانه نکن ، خواهش میکنم ، بیش از این با محبتـت شرمگینم مکن ، کاش لحظه ای

خشم می کردی شاید راحت تر دل می کندم ،اخم کن،اما،همین که چند قدم دورشدی،برگرد

و از آن نگاه های دیوانه کننده ات ، یکی از میان موژه هایت برایم بفرست، تا شاید هنوز

کمی معرفت در وجودم باقی مانده باشد و درجا جان فدایت کنم ومن هم مثل خودت خلاص

شوم ... میدانم میـروی ... یک عمـر درد دل برایـت دارم اما ،اصـرارت نمیکنم ، برو ...

خدانگهدار ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 21:31 توسط آرش|

اس ام اس عاشقانه ، پیامک جدید و جک جوک های سرکاری sms اس ام اس ، جک و پیامک عاشقانه ، اس ام اس جدید ،سرکاری و باحال sms

خستگی ها برایم بی معنا میشود آنگاه که احساس میکنم تو همیشه در کنار من هستی

                      

                       من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم.

                          من بچه بودم...اونم بچه بود   سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد

                                      دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم

                                       ...گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا؟   گفتم: دوستی که تا نداره    گفت :تا مرگ

!!!خندیدم و گفتم : تا نداره         !!!!گفت : باشه! تا پس از مرگ           گفتم : نه! تا نداره

گفت : قبول !تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن...یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم

دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم

خندیدم . گفــتم : تو براش تا هر کجا که دلت میـخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بـکش از سر این

دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!

!!! دوستی تا نداره.   نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد...

میدونستم...اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه  .دوســتی بدون تا رو نمی فهمد.

گفت: یا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.             گفتم: باشه. تو بذار

گفـت: شکلات! هر بار که همدیگــر رو می بیـنیم یه شکلات مال تو...یکی مال من! باشه؟

گفتم: باشه هر بار یه شکــلات میذاشتم توی دســتش اونم یه شکــلات توی دســت من. باز

همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست

من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم.

میگفت ای شکمو! تودوست شکمویی هستی! وشکلاتش رومیذاشت توی صندوق کوچولوی

 قشنگ.

میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه.

صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم

اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون

هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی

 دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره!

یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته.

حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی

شکلاتهاشو نگه داشته.حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...

میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده...

یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این

 برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق

کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم...

یدونستم دوستی من تا نداره...میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه!

خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..

حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 21:5 توسط آرش|

اگر زیستن را دوست داشتم ، هرگز به هنگام به دنیا آمدن نمی گریستم !

زير بارون راه نرفتي          تابفهمي من چي ميگم
                    تو نديدي اون نگاه رو
                              تا بفهمي از كي ميگم.


چشماي اون زير بارون
          سر پناه امن من بود
                    سايه بون دنج پلكاش
                              جاي خوب گم شدن بود


تنها شب مونده و بارون
          همه ي سهم من اين بود
                    تو پرنده بودي من سرو
                              ريشه هام توي زمين بود


اگه اون رو ديده بودي
          با من اين شعر رو مي خوندي
                    رو به شب دادمي كشيدي
                              نازنين ! چرا نموندي ؟


حالا زير چتر بارون
          بي تو خيس خيس خيسم
                    زير رگبار گلايه
                              دارم از تو مي نويسم


تنها شب مونده و بارون
          همه ي سهم من اين بود
                    تو پرنده بودي من سرو
                              ريشه هام توي زمين بود

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:38 توسط آرش|

چراغمها نمیدانندکه من سلطان غمهایم
 
 
شب ...ارزوهای عبث ...چشمانی بیدار تا سحر
 
شب ...سکوت ...لحظه های متورم ...دستانی خالی تر از دیروز

شب ...خلوتهای ناب ...مرور حسرتهای کهنه ...تهی از بیداری فریاد

شب ...گریه ...موسیقی بی مفهوم ...دفتر خیس از دانه های اشک

شب با مرگ همه ی آرزوهای نو رسیده صبح با مدفون کردن اجسـاد تازه ی امید ها در زیر
 
خروارها لحـظه ای که گذشــته بی پروا و موذیــانه سر در اتاق و خانه و هستی من میکشد.

شب در پس شکسـت خورشید مغرورانه چون هر روز میاید و من مبهـوت و متحـیر مانده ام
 
 به این بازی هر روزه.

شب با چین کمر پر شهوتش دامن به روی آسمان میکشد ودرتنگنای این هستی کورمستانه
 
میرقصد . ومن هنوز در سطر اول این تحلـیل مانده ام ٬که چرا شب تاراج گر حس سرمستی
 
هر روزه من است.
 
شب خود را خلاصـه کرده است در دو واژه اما در پـس این دو واژه هزاران دردهـزاران غم
 
هزاران حس نا اسوده وسردرگم بیدارند شب هیچ گاه مرددنیست هیچ گاه مضطرب وپریشان
 
نیـست اما با امدنـش همه چیزرامیشکند بغض را باهر چه سختی میشکند غرور رامستی را
 
با خود میسوزاند و میشکند.

شب شهر بی بارانی نیـست٬ هزارها باران چـشمهایی را در خـود دارد که شـرم از او نـدارند
 
 و همیشه با او میبارند.
  ______________
 
  کلمات را باید شست جور دیگر باید گفت.
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:21 توسط آرش|

                     http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1343345357.gif


  دلتنگی های یك تكیه گاه



تا حالا فكر كردیـن كه چرا یه مدت توی جاده زندگی با یكی هم مسـیر می شین ، بـعد سر یـه دو

 راهی هـر كدوم مسـیر تـازه ای رو انتخاب میكنید ؟


قطعــاً توی این هم مسـیری ، تنهائی هاتـون رو با هم قسمـت كردین ، شـادی هاتـون ،...گاهی

وقـتها كه توراه گــم شــدیـن،پـناه هـمدیـگه بودیـن یك وقتـهائی كه یكی تون از ادامه راه خسته

 می شـداون یكـی هولــش میداد،زیر بـال و پـرش رو میگرفــت و بلنــدش میـكرد ، یا اینــكه یه

جاهائی خسته میـشـدین اما هر كـدوم به عشــق همسـفری بـا اون یكی ، شـونه به شـونه باهم

 راه میرفتین و ادامه می دادین.


همـه چی خوب پیش میره،تا اینـجا نقشـه زندگی هردوتون یكی است.اما میرســین به یه دوراهی

نقشه رو نگــاه میكنین ، از اینجا به بعد نقـشه هاتون با هـم فرق داره فكــر میكــنید اگـــه تو راه

بمونین كسی نیست به جلو هولتون بدهكسی نیست زیر بال و پرتون رابگــیره..یا فكرمیكنیداصلا

 به عشق كی بقیه راه روبرم ؟؟اما گروه دیگـه ای هستـند كه به خودشــون ، به حســـشون ، به

درسهائی كه تو این گمراهی گرفتن اعتماد میكنند و سعی میكنند ادامه راه روبا اتكا به نفس طی

كنند.اونا یه فرقی دارند و اینه كه میــدونند باید از درسهایی كه ازهمراهشون تا به اینجـا گرفتند

برای ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هیچ همراهی بی هدف نیست .

اونابه راهنمای اصلیشون ایمـان دارند،اعتقاد دارند كسی بالای سرخودشون وهمراهشون هـسـت

كه جاده زندگی رو براشون امن میكنه.پس با خیال راحت به راهشون ادامه میدن.ایــن دسـته باور

دارند اون راهی رو كه تا به این جا طی كردند باعث رشدشون شده...

خیلی جاها دلتنگ همراهشون هستند ، اما از كجا معلوم ؟ شاید اون دو تـا باید قوی تر بشن ، هر

كــدوم مسیرهای تازه ای رو طی كنند ، درسهای جدید یاد بگیـرند ، آمــاده بـشن تا ایـن درسـها رو

به یكی دیـگــه یاد بدن ، اون وقـــت دوبــاره سر یه دو راهـــی كه قـراره یكــی بشه، كنار هم قرار

 بگیرند و ادامه راه رو با هم طی كنند...


همه و همه برای رشد ماست ، یه وقتهائی یكی ، هــمراه خوبی براتون نمــیشه، براتون پــشـت پا

میگیره یه وقتائی هولتون میده تو چاله ، یه جاهائی توی تاریكی شب تنهاتون میذاره....همه اینها

قلبتون روبه درد میاره،اما وقتی مسیرتون روازش جداكــردین وتوراه جدید قدم میذارین،حواستون

رو جمع میكنید ، چاله ها رو میبینین ،حواستون هست كه توش نیــفتین، دقت میكنید كه همه تكیـه

گاهتون رو به یكی ندین كه اگه یه وقت شونه خالی كنه با مخ زمین بخورین ...

اینبار دیگه یاد گرفتــین تو تاریكـیها از خودتون مراقبت كنید ، تجربه هاتون، مثل یه فانوس جلوی

 پاتون رو روشن میكنه حالا میبینین كه چقد رشد كردین،اون وقت برای اون همراهتون هم دعای

خیر میكنین چون میفهــمین اونم مربیتون بوده و درســهائی بهتــون داده كه حالا به اینـجا رسیدین

 درسته هرراهی كه تو نقـشه زندگـیتون مشـخص شده هدفی رو تو دلش داره وهر همراهی كه تو

این راه كنـارتونه،مربی شمـاست كه درسـهای زنـدگی رو بهتـون یاد میده واین شما هستین كه با

 اتكا به خودتون و با اعتماد به مسیـری كه كائـنات براتـون در نظـر گرفته انتخـــاب میكنین كه تـو

 جاده زندگی قـدم بذارین و مسـیر تازه زندگیتون رو مشخص كنین.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:45 توسط آرش|

http://best2fun.com/upload/ae48dbf16754a34feb5c53e2b27cbc88.gif
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:23 توسط آرش|


                                   درد و دل های خودم...


                     نیمه شب آواره و بي حس و حال                در سرم سـوداي جامـي بـي زوال

                    پرسـه اي آغــاز كــردم در خيــال                دل بـــه يـــاد آورد ايــــام وصـــال

                    از جدايي يك دوسـالي مي گذشـت                يك دوسال ازعمررفت وبرنگشت

                    دل بـــه يـــــــــاد آورد اول بـار را                خاطــــــــرات اولين ديــــــــدار را

                    آن نــــــظر بازي و آن اسـرار را                آن دو چشــــم مســت آهو وار را

                    همچو رازي مبهم وسربسته بود                چون من ازتكرار،اوهم خسته بود

                    دامنــــش شد خوابگـــاه خستگي                اينـــچنـــين آغـــــاز شد دلـبستگي

 

               واي از آن شــب زنده داري تا ســــحر             واي از آن عمري كه با او شد به ســر

                   مســـت او بودم ز دنيــا بي خبــر                    دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

                       آمد و در خلوتم دمساز شد                          گفت و گوها بين ما آغاز شد

 

              گفتمـــــش در عشـق پا برجــــاسـت دل             گر گشــــــــايي چشــم دل زيبــــاست دل

              گر تــو زورق بان شــوي درياســت دل              بي تــو چون شـــام بي فـــرداســـت دل

              دل ز عشــــق روي تو حيـــــران شــده              در پــــي عشـــــق تو سرگــــردان شده

              گفـــت در عشقـــت وفــا دارم بـــــــدان              من تو را بس دوســــــت مي دارم بدان

              شــوق وصلــــت را به سر دارم بــدان              چــــون تويي مخمــــور، خمــارم بــدان

              با تـو شــــادي مي شود غمـهاي مـــن              با تــــو زيبــــا مي شـود فـــــــرداي من

             گفتـــمش عشــــقت به دل افــزون شده              دل به جــــــــادوي دلــت افســـــون شده

             جز تو هر يـــاري به دل مــــدفون شده             عالـــــم از زيبـــايـيـــــت مجـــــنـون شده

 

             بر لبـــم بگـذاشت لـــــــب يعني خموش                طعـم بوسـه از سرم برد عقل و هوش

             در ســـرم جز عشــــــــق او سودا نبود                بهـر كس جز او در اين دل جای نبــود

             خــــــوبي او شهـــــــره آفــــــــــاق بود                 در نجـــــــابت در نكويي طـــــاق بــود

 

                                                  روزگار...

           روزگــــــــــار اما وفا با ما نـــــداشت                  طاقــــــت خوشبــختي ما را نداشت

              پيــش پاي عشـــق ما سنگي گـذاشت                  بي گمـان از مرگ ما پروا نـداشت

             آخــــــر اين قصه هـــجران بود و بس                  حســرت و رنـج فراوان بود و بس

             يــــــــار ما را از جـــــــــدايي غم نبود                  در غمـــش مجنون عـاشق كم نبود

             بر ســر پيـــمان خــــود محكـــم نـــبود                  سهـــــم من از عشق جز ماتم نبود

            با من ديــــــــوانه پيـــــمان ساده بست                  ساده هم آن عهد وپيمان راشكست

            بي خبـــــــر پــــيمان يــاري را گسست                  بي خبــــــر ناگـــاه پشتم را شكست

            آن كبـــــــوتر عـــــــاقبـت از بند رست                  رفـــت با دلـــــــدار ديگر عهد بست

            با كه گويـــم او كه همـخون من است                   خصــم جان و تشنه خون من است

           عاشــقان را خودشلي تقـــــــدير نيست                   با چـــــنين تقـــــدير بد تدبـير نيست

           از غمـــش با دود و دم همـــــــدم شدم                   باده نــــوش غصــــــــه او من شدم

           مست و مخمور و خــراب از غم شدم                   ذره ذره آب گشـــــــــتم ، كــم شـــدم

           آخــــــــر آتــــــــش زد دل ديــــوانه را                   سوخـــــــت بي پروا پر پروانــــه را

           عشق من از من گذشــــتي خوش گذر                  بعـــــد از اين حـــتي تو اسمم را نبر

           خاطــــــراتم را تو بيـــــرون كن ز سر                  ديشـــــب از كف رفت ، فردا را نگر

           آخر اين يـــــك بار از من بشنـــــو پند                   بر من و بر روزگــــــــــارم دل مبند

           گـــر چه آب رفـــــته باز آيــــد به رود                  ماهـــــي بيـــــــــچاره اما مــرده بود

           بعد از اين هم آشيانت هر كــس است                   باش با او ، ياد تو مارا بس است...


 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:43 توسط آرش|

 60ycnx7lft80mp735cnn.gif

گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری...

23rhg98d3yv0ed7j09yl.gif

            بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید

سـلام سـلامی از قلـب شکـسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتـری سبکبـال که دراسـمان عشق

به پـروازدرامده اسـت سلامی به بلنـدای اسمـان و به زلال و خلـوص چشـمه ساران ســلامی بـه

 لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

 

                                         بهت نمی گم دوسِت

بهت نمـی گم دوسِـت دارم،ولی قسـم می خورم که دوسِـت دارم بهـت نمی گم هرچـی که می خوای

 بهت می دم،چـون همه چیزم تویـی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابـی اگه یه روز

چشمات پرِاشک شدودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم

اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت

 کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ،صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روز

خواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روزخواستی بمیری قول نمیدم جلو

                                  تو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

 23rhg98d3yv0ed7j09yl.gif

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:43 توسط آرش|

 58tm5w6q3nwr9sgalpcr.jpg

در غرور اشک من همیشه یاد تو بود در سکوت سینه فریاد تو بود

 kp1hn1ebaxghc5csndr8.gif

دست خودم نیست 2qs23l03iys5q3o2cdx.gif

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای


به خدا بدان که این دست خودم نیست ! 2qs23l03iys5q3o2cdx.gif

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه

 لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه

 است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست 2qs23l03iys5q3o2cdx.gif

 که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست 2qs23l03iys5q3o2cdx.gif

که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر


لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست 2qs23l03iys5q3o2cdx.gif

 که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

kp1hn1ebaxghc5csndr8.gif

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:44 توسط آرش|

 

معرفت هم مثل سیمرغ افسانه شده...

مي گي گـل رو دوسـت داري ولي ميچـينـيش... ميگي بارون رو دوسـت داري ولي با چتر ميري

 زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي

                                          ميگي دوستم داري ؟؟؟

                                        
يک بار براي ديـدن دريـا قـدم به سـاحــل گـذاشـتي.......... امـا امواج دريا هزاران بار براي

بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت

                                                 بوسه ميزنم.


اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره.دومين كسي رو كه مياي دوست داشته

باشي وازتجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره.بعدش ديگه هيچ چيز واست

مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي.ديگه دوست دارم واست رنگي

نداره .. واگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و

                 اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه.


دوسـتـي شـوخي سـرد آدمهـاست بـازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو

                                       دوستي توطئه ثانيه هاست

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:50 توسط آرش|

 

نبودن هیچگاه به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست...

دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات

 بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني.

 

بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب

 شود وبه جاي يار برايم گريه کند.

 

چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟ اگه يه روز رفتي و

برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو

 قبرم بزاري.

 

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار

کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي

دلت يه کلبه ساخته!!!

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:1 توسط آرش| |

 

If she ever comes back, ask her why

Love is like war ... Easy to start ... Difficult to end ... Impossible to forget...

عشق مانند جنگ است...آسان شروع مي شود...سخت پايان مي يابد...

         و فراموش کردنش محال است

Love is hard and will always be, but remember somebody loves you and

 that one is ME !

 عشق دشوار است و هميشه نيز خواهد بود اما بياد داشته باش يک نفر دوستت

 دارد و آن کس منم.   

The rose speaks of love silently in a language known only to the heart.

 رز با سکوت از عشق مي گويد با زباني که فقط براي دل شناخته شده است. 

I love two things, a rose and you. A rose for a short while, but you the rest

of my life

 من دو تا چيز دوست دارم.رز و تو را.رز را براي مدت کوتاهي و تو را براي

 بقيه ي زندگيم

Like a rose needs water, like a season needs change, like a poet needs a

pen, I need you!!

 همانطور که رز به آب نياز دارد.همانطور که فصلها به تغيير نياز دارند.همانطور که شاعر به قلم

 نياز دارد.من به تو نيازمندم... 

There are thousands of roses on this world, even if I gave you every rose ,

That would not be enough to tell you how much I love you!

هزاران رز در دنيا وجود دارد.حتي اگر من تمام رز ها را به تو بدهم براي بيان اينکه چقدر

 دوستت دارم کافي نخواهند بود

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:18 توسط آرش| |

 

چقدر لباس سیاه به تو می یاد اگرمی دانستم زودتر می مردم...

 

قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تنگها زندگی می کنند ,به گلهای آفتاب گردان

 که همیشه دلتنگ نورند…


دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم , به بادبادکهایی که ناگهان در سینه آسمان

گم میشوند, دلم کودکانه برایت پر می زند...


مهربانم!


چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان در

پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم…


چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای

دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم…


چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمانی در خواب ببینم تا بوسه ای هرچند

 کوتاه بر گونه هایم بنشانی, گاهی به پروانه ها قاصدکها آینه ها و ابرها التماس کردم که

 پیغام مرا به تو برسانند…


هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم, اشکهایم را برایت ترجمه میکنم, سفر عاشقانه

 شمع را برایت شرح میدهم , از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان میکنم,نگاه

کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور میکند

 
پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟ من گرمتر از تابستان

و پرحرارت تراز شقایقها, من مواجتر ازآن رودم که قرار است هزار سال بعددرسیاره ای

دور جاری شود,من از همه سایه ها به تو نزدیکترم.......

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 17:55 توسط آرش| |

 

 Never For Get You I 

 

عاشقانه همراه من قدم بردار walk with me in love

عاشقانه همراه من قدم بردار walk with me in love

به من از آن بگو talk to me

که توان گفتنش به دیگران را نداری about wath you can not say to others

با من بخند laugh with me

حتی آنگاه که احساس حماقت می کنی even when you feel silly

با من گریه کن cry with me

آن گاه که در اوج پریشانی هستی when you are most upset

تمام زیبایی های زندگی را share with me

با من شریک باش all beautiful things in life

و در کنار من fight with me

با تمام زشتیهای زندگی ستیز کن against the ugly things in life

با من creat with me

رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم dream the follow

در شادی هر چه می کنم have fan with me

شریک باش in whatever we do

برای رسیدن به آرزوهایمان یاری ام کن work with me to wards comman goals

با آهنگ عشقمان dance with me

با من برقص to the rhythm of our love

بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم walk with me throughout life

بیا تا ابد let us hug each other

در هر قدم از این سفر at every step in our journey

یکدیگر را for ever

عاشقانه در آغوش گیریم in love

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:47 توسط آرش| |

 

بزرگترين آرزويم اين بود که کوچيکترين آرزوي تو باشم...

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند و گنجشکها جدی جدی می میرند آدمها شوخی

شوخی خم میزنند وقلب ها جدی جدی میشکنند و تو شوخی شوخی لبخند میزنی ومن جدی جدی

 عاشق میشوم

 

جنـگل خودش را با درخـــت تعـريـف مي کنــد دريـا خودش را بـا آب کــوه خـودش را با سـنــگ

من خودم را با تو

 

تو نیـسـتی ولـی به یاد حرفـهایـت بـه یاد احساست ایـن ثانـیه های سخت دوری از تو روسپری

 میکنم تو نیستی ولی عطر نگاهت اینجـاست ایـنجا در قـلب من. تو نیستی ولی لبانم اسم تو را

صدا میزند تو نیستی ولی دل من عشق تو را می خواهد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:14 توسط آرش| |

 

من نگویم مرااز قفس آزاد کنید        قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید...

 

اشکي كه بي ‌صداست پشـتي كه بي ‌پنـاست دستـي كه بسته است پايـي که خسته است دل را كه

عاشـق است حرفي كه صـادق است شـعري كه بي ‌بهاست شرمـي كه آشناست دارايي من است

ارزاني شماست

 

شکست عهد من وگفـت هر چه بود گذشـت به گریه گفتمش آری وچه زود گذشت بهار بود و تو

 بودی وعشق بود و امید، بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

 زندگی زیباست حتی اگرکور باشی خوش آهنگ است حتی اگرکرباشی مسحور کننده است حتی

اگـر فلـج باشـی؟ امـا بی ارزش اسـت اگرثـانـیـه ای عاشــق نباشی

 

امروز فهمیــدم که زندگی خراب است آروز سراب است امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند

 سنگدل باشند وشمع ها هم می توانند بال و پرپروانه ها را در خود بسوزانند اره همه میتونند

اینطوری باشن

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط آرش| |


جهت درج هرگونه انتقاد وپشنهاد به قسمت آرشیو نظرات تشرف ببرید .

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:52 توسط آرش| |


Design By : Night Skin